به نام خداوند کهکشان های دور، از تیم تحقیقاتی گیگل به زیگورات عرض کنم به خدمت والا مقامتان که در روی این کره خاکی چیزهای جالبی وجود دارد که جالب ترین آنها در کشوری به نام ایران و فردی به نام محمود است که در اینجا به او رئیس جمهور ، دیکتاتور، آقای عن و .... می گویند و در همه جا و هر محفلی نامی از او موجود است او پس از اینکه توانست چاه نفت را فقط در عرض چهار سال بر سفره های مردم بیاورد این بار در دوره دوم ریاست جمهوری خود قصد تحولی از نوع بزرگش در اقتصاد مملکت را دارد که مردم همه از این طرح می گویند.نامش را گذاشته هدفمند سازی یارانه ها که البته بیشتر شبیه حذف یارانه ها می ماند! این طرح به این صورت اجرا می شود که ماه به ماه می آیند دم در خانه های مردم و بعد از چاق سلامتی روی ماه شان را بوسیده و مبلغ 15 تا 20 هزار تومان به ازای هر فرد به آنها می دهند که با کار کارشناسی انجام شده این پول در دوره بعد از تحول خیلی پول است و با آن می توان آدامس ,شکلات ,بستنی و با کمی پس انداز حتی مای بیبی چسبی و چیک چیک هم خرید!!!
از دیگر حسن های این طرح عدم وجود اقشار کم در آمد بوده زیرا این قشر با دیدن قبض های آب و برق و تلفن و گاز و موبایل و هزارتا قبض دیگر، چون به روح اعتقاد دارد بکلی قبض روح شده و مستوجب اخذ یارانه قبر و فاتحه می شوند. (قربان سر پرموی تان شوم قبض روح آخرین قبضی است که فردی به نام اعزائیل برای انسان ها صادر می کند و قشر دهک پایین جامعه با اخذ آن راحت شده به سرای باقی می روند ولی قشر دهک بالا از گرفتن آن واهمه دارند). این طرح در مدیریت مصرف انرژی و آینده آن در کشور بسیار مفید ارزیابی شده و انسان های دوران پس از تحول اقتصادی دیگر انرژی خود را با تظاهرات سبز و دادن شعارهای ضد اعتقادی مرگ بر روسیه و چین و گوش دادن به بی بی سی پرشین و VOA یا همان صدای ملعون آمریکا هدر نکرده و به تماشای سریال های هیجان انگیز و دیدنی شبکه محبوب فارسی وان می پردازند و ویکتوریا و خواهر دوست داشتنی من و غیره را می بینند و کلیه مشکلات فعلی حل می شود و دیگر نیازی به امثال کهریزک ها و اوین ها و لباس شخصی ها نیست که خیلی زحمت می کشند و دیگر دولت با خیال راحت می تواند به مشکلات کوچکی همچون آلودگی هوا ,ترافیک و اشتغال و ازدواج جوانان و... رسیدگی کند. من به همراه سایر دوستان این طرح را بررسی کردیم و دیدیم که با اجرای این طرح شگفت انگیز مردم دهک بالا به دهک پایین می روند و مردم دهک پایین که دیگر پایین تر از این نمی توانند بروند مجبورند زیر گل بروند و قبض روح شوند و راحت شوند. فدای چشمان قشنگتان شوم در حین محاسبات بر اساس اعداد و آمارهای واصله از سوی کارشناسان دولت در اجرای این طرح کلیه مدارهای منطقی و غیرمنطقی E-61 ترکید و تمامی موهای بدن او اعم از زائد و غیر زائد فر خورد و او تا اطلاع ثانوی منفک از خدمت می باشد.
و اکنون این سئوال مطرح است که با توجه به زیاد بودن هزینه و انرژی صرف شده برای انجام انتخابات، آیا دیگر انتخاباتی در ایران برگزار می شود؟
در پایان از شما درخواست دارم که اجازه بدهید در پایان ماموریت مان این محمود را با خودمان به آنجا بیاوریم زیرا موجود جالبیست و طرح های هوشمندانه ای دارد که به عقل ذاقارت ها هم نمی رسد و آدم را می خنداند و می تواند تلخک دربارتان باشد.
نمکدان در نمک شوری ندارد *** دل من از غصه داغون شده اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ ...
تماس ذرت
هرگونه برداشت سیاسی از این متن مجاز و حلال است و اما پیگرد قانونی دارد.ادامه مطلب
مرده بدم زنده شدم:گریه بدم خنده شدم ****** رای ز غیب آمد و من دولت آینده شدم
بی کس و بیکار بدم،بی رگ و بی عار بدم *** یک چند خربنده ی آن سرور سازنده شدم
نوکر احمد شده ام عبد محمد شده ام **** زان سوی بر اکبرجان مدحیه و خواننده شدم
مست زر و زور منم، هاله ای از نور منم ****** چون مینیاتورم منم، زهره ی تابنده شدم
همت ضرغامی من، همرمی کامی ِمن ******* کاست ز ناکامی من، وز رقبا کنده شدم
از کرم محصولی ام، رای 7-8 میلیونی ام ******** زاد و ولد کرد شبی رای فزاینده شدم
یازده کشور به جهان، گفتند تبریک نهان ****** زین غم بر ملت خود، خشم گراینده شدم
جانب لیبی راندم، ام حبیبی خواندم *********** راه ندادند مرا ، خیط و سرافکنده شدم
تنها روسیه و چین، حامی من گشته، همین **** تا که بچاپند همین، من نیز چاپنده شدم
دلبر من چاوز من، جیگر من لوپز من ********** از همه دل کنده، فقط امر تو را بنده شدم
چاوز شیرین لب من ، همدم تیره شب من ******** شمع منی، در بر تو دود پراکنده شدم
دانه تویی،دام تویی، وارث صدام تویی ********* حاکم خودکام تویی، مثل تو یکدنده شدم
دار منم، مار منم، مخزن آمار منم *************** در وطن آوار منم، کشتم و بالنده شدم
گفتند:تو دیکتاتوری، کینه دلی چون شتری ****** با همه درگیر شدم، دشمن پاینده شدم
در نظرم خاک شدند، چون خس و خاشاک شدند *** مسخره کردم همه را دلقک دربار شدم
بر سرشان داد زدم، دشنه ی بیداد زدم ******** بد دهنی کردم و هی جاعل پرونده شدم
گفتند: خاشاک تویی، پست تر از خاک تویی **** رهزن چالاک تویی، پیش تو شرمنده شدم
گفتند:هان کور تویی، هاله ی بی نور تویی ****** خائن مزدور تویی، مرغک سرکنده شدم
محسن درجا زده است، در مجمع وا زده است *** بر در حاشا زده است، از طرب آکنده شدم
مهدی از پا ننشست،دست مرا سخت ببست** زین همه سرسختی او،بی پر و پرکنده شدم
ادامه مطلب
در یکی از خیابون های شهرمون در حال پیاده روی بودم که یهو خانومی رو دیدم که با شکمی به اندازه ی بشکه ی نفت داشت از کنار من عبور می کرد. در همین گیر و دار بود که صدای جیغ های پشت سرم منو به سمت خودش کشوند، نیگا کردم دیدم همون خانومس که داره می ترکه از درد! پاهاشو به حالت ضربدری نگه داشته بود و صورتش حسابی قرمز شده بود. اول فکر کردم دستشویی داره ولی بعد فهمیدم که یارو داره می زاد! فوری یه ماشین گرفتم و خانومه رو سوار کردم و با خودم بردم بیمارستان، وقتی رسیدیم بعد از کلی سوال و جواب که تو کی هستی و این خانوم کیه و بچه مال کیه و پدر این بچه کجاست و خلاصه از این قبیل حرفا تمام دکترها گفتن ما این خانوم رو عمل نمی کنیم. به خودم گفتم مرتضی باید خودتو نشون بدی دیگه وقتشه . آخه می دونید چیه خواهر من ماماست یعنی کارش اینه که بچه رو به شگل پاستوریزه و هموژنیزه به دنیا بیاره خوب اون موقع که دانشجو بود من از سر کنجکاوی کتاباشو مطالعه می کردم! (بر فکر بد لعنت) خلاصه یه چیزایی البته تئوری بلد بودم ... اتاق عمل رو آماده کردم و خوب کفشو آب و جارو کردم و عطر و ادکلن زدم! بیمار رو به شکلی که توی کتاب دیده بودم روی تخت گذاشتم و دستکش هامو دستم کردم و پوزه بند هم بستم. وقتی توی آیینه خودمو دیدم هی قربون صدقه خودم رفتم که وای پسر چقدر دکتری بهت میاد بخ خصوص مامایی! بعد از بیهوش کردن زائو با بوی جوراب رفتم سراغ بچه. لنگای بچه زده بود بیرون با دستام محکم به سمت خودم کشیدمشون ولی لا مذهب بیرون نمیود که، مجبور شدم پاهامو بذار روی تخت و با فشار بیشتری بکشم خلاصه بعد از کلی زور زدن بالاخره بچه رو تا کمر آوردم بیرون. بیچاره لنگاش دراز شده بود از بس کشیده بودمشون! به کمرش یه کم مایع ظرفشویی زدم تا لیز بخوره بیاد بیرون و موفق هم شدم فقط وقتی رسید به سرش کلی کف کرده بود که با آستینم پاکش کردم!!! بچه پسر بود اما علائم مردانگی رو در او مشاهده نمی کردم! طبق دستورالعمل بچه رو از پاهاش آویزون کردم به اینجا که رسیدم یادم رفت باید چیکار می کردم که بچه گریه بکنه گفتم روش های مختلف رو آزمایش می کنیم بالاخره یکیش جواب میده! اول دست کردم تو چشاش دیدم نه جواب نداد! دماغشو ده دقیقه نگه داشتم ولی بازم نشد! گفتم خدایا کمک کن این بچه رو فرستادی تو این دنیا اما کاتالوگشو نفرستادی لا اقل یه راهنمایی، تقلبی چیزی برسون! بعد از کلی دعا و التماس و ضربه به نقاط مختلف بدن نوزاد بالاخره یادم نیست کجاشو زدم که دیدم صداش در اومد. بچه رو گذاشتم تو طشت و حسابی با تاید و وایتکس شستمش تا مثل ماه سفید شد. مادر بچه رو هم صدا زدم و بیدارش کردم اولاش یه کم گیچ بود ولی یه کم که گذشت به خودش اومد دید بچه دست منه و شکمش دیگه باد کرده نیست! وقتی فهمید من چه کار بزرگی رو انجام دادم کلی ازم تشکر کرد. بادی به غبغب انداختم و با مادر و نوزاد از در اتاق عمل بیرون اومدم و در مقابل چشمان حیرت زده پرستاران و پزشکان بیمارستان رو ترک کردم.
برگرفته از کتاب : روش های نوین استخراج بچه - نوشته ی داش مرتض گیگیلوفادامه مطلب
این متن رو تقدیم می کنم به تمام جوون هایی که مثل خودم باید اول شهریور برن سربازی . افتادم نیروی انتظامی چالوس یعنی تا آبان نیستم اگه بعد از آموزشی به شهر خودم برگشتم دوباره میام و می نویسم فقط منو فراموش نکنین ... وقتی برگشتم خبرتون می کنم.
پس از ورود به پادگان با چهره هایی روبرو شدیم که تا حالا تو تونل وحشت هم ندیده بودیم.ابروهای گره خورده،چشم ها یه کاسه خون. بهمون گفتن همه به خط ما هم به خط شدیم.یارو با فریاد گفت : اینجا پادگانه خونه ی خاله نیست قانون خودشو داره قانونش منم، رو راست بگم دهن همتون سرویسه اینو که گفت دو سه نفر زیر پاشون خیس شد!! پشت شلوار بعضیا هم آویزون شد و یه بوی بد فضا رو عطرآگین کرد!! من خیالم راحت بود چون مای بی بی چیک چیک داشتم و مثل یه مرد سرم رو بالا گرفتم!!! بعد از اتمام مراحل زهر چشم گیران به غذاخوری فرستاده شدیم. به به چه غذاهایی قیمه با گوشتی که هنوز پشم گوسفند روش بود به همراه غذای دیگه ای به اسم شامی که همه چی توش بود به غیر از گوشت و وقتی به دیوار می زدیش دیوار رو سوراخ می کرد.بعد از صرف شام ساعت نه خاموشی دادن که مثلا ما بخوابیم، چشمتون روز بد نبینه دماغتون بوی بد نشنوه و گوشتون صدای بد. یکی مثل خرس داشت خرناس می کشید تازه داشتیم به صدای خرناسش عادت می کردیم که یه بو در حد گاز خردل همه مون رو به سرفه انداخت هر چند با خوردن اون غذا رها کردن این بو کاملا منطقی به نظر می رسید بالاخره دماغمون به اون بو هم عادت کرد کم کم چشمامون داشت گرم خواب می شد که ریختن تو اتاق و جیغ و داد که پاشن همه ظرف یه دقیقه خبردار و ... سرهنگ که قیافه اش یه "ته هنگ" (انتهای هنگ) هم نمی خورد اومد داخل نفر اول جوراب شو کرده بود تو دستاش،اون یکی شلوارشو برعکس پوشیده بود،دکمه ی یکی بالا پایین بود و آخری هم کفشاشو برعکس پاش کرده بود. سرهنگ هم عصبانی شد و ضمن درج سه روز اضافه خدمت دستور شستشوی دستشویی های پادگان رو اعلام کرد.سر صبح وقتی که هنوز خروس ها هم خواب بودن ما رفتیم به سمت محل عملیات، با اینکه هوا تاریک بود و چشم چشم رو نمی دید از صد متری فهمیدیم محل کجاست. طبق بررسی های ما اونجا حدود یکسال بود که شسته نشده بود. نامردا تپه گذاشته بودن یه آب نریخته بودن!!! گلوی تمام کاسه توالت ها هم که گرفته بود خلاصه با ماسک های مخصوص این عملیات رو با موفقیت پشت سر گذاشتیم. فردا صبح وقتی سرهنگ ما رو دید چشماش داشت از تعجب می ترکید ولی کمی که آروم شد یه لبخند تحویلمون داد و سر مراسم صبحگاه مارو صدا زد و به ما مدال شجاعت داد و از ما حسابی تقدیر کرد و ما رو به به عنوان مدیر بخش بهداشت (همون مستراح شور خودمون منتهی با یه اسم با کلاس ) منسوب کرد. نمی دونین اونجا چه خبر بود که، تیمسار ها، افسر ها سرهنگ ها، سرگرد ها همه التماس دعا داشتن! چپ و راست به ما شلیک می کردن ذارت ذورت بام ذرت ..... بعد از اتمام دوره ی نه چندان مقدس سربازی به ما 30 درصد جانبازی هم دادن! چون حس بویایی مون رو به کلی از دست داده بودیم. بالاخره پس از هجده ماه تحمل دژخیمان رفتم که بهم کارت پایان خدمت بدن وقتی کارت رو دادن دستم دیدم خیلی برام آشناس به یارو گفتم حاجی من چند تا از اینا خونه دارم نمی خوام بذار به بقیه هم برسه!!!
این متن رو با شعر طنزی درباره ی سربازی به پایان می رسونم و شما دوستای دوست داشتنیم رو به خدای بزرگ می سپارم تا دوباره برگردم و ببینمتون.
به سربازی روم با کوله پوشتی --- به دستم داده اند یک نان خشکی
به سربازی روم بارم تفنگ است --- اضافه برتفنگ بیل و کلنگ است
به خط کردن تراشیدم سرم را --- لباس ارتشی کردن تنم را
لباس ارتشی رنگ زمین است --- سزای هر جوان آخر همین است
نگو دژخیم بگو گرگ بیابان --- نگو زندان بگو زندان ماران
الهی خیر نبینی سر گروهبان --- که امشب تو مرا کردی نگهبان
سر پستم رسیدم خوابم آمد --- محبت های مادر یادم آمد
غم مادر مرا دیوانه کرده --- کبوتر در عجبشیر لانه کرده
نوشتم نامه ای با برگ چایی --- کلاغ پر میروم مادر کجایی؟
نوشتم نامه ای با برگ زیتون --- فراموشم نکن ای یار شیطون
نوشتم نامه ای با برگ انگور --- جدا گشتم دو سال از خانه ام دور
ادامه مطلب



